تبليغاتX
مداد زرشکی
زمان حضورتان در وبلاگ

 

این وبلاگ به دلیل ساقط شدن صاحبش از درجه ی اعتبار تعطیل است. لطفا به جای اهدای زرشک تخم مرغ گندیده به سمتم پرتاب کنید.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 8:54  توسط مسعود مس فروش 

   اول زمین...
   چاله چوله له های صورتش را با آب پر می کند. گری ریشهایش را با درختان پنهان می سازد. پشت هم آرایش تا تهاجم شهاب سنگها...

   دوم ماه...
   چاله ها را پر نمی کند. درخت هم ندارد. ولی با نور قرضی آنقدر خود می نمایاند تا دنیا را خیره کند. وقتی همه نگاهش می کنند کشف می شود که پر است از چاله و بی حاصلی...

   آخر خورشید...
   به زمین نور می دهد. به ماه نور می دهد. زندگی می بخشد. کسی نگاهش هم نمی کند. اصلا جرات ندارند نگاهش کنند. زیبایش کورشان می کند...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 14:18  توسط مسعود مس فروش  | 

   بنزین می خواست. همه بی تفاوت گازش را می گرفتند و می رفتند. یکی دلش به رحم آمد. ایستاد. ۴ لیتر کافی بود.

   روز بعد پلیس جسدی سوخته پیدا کرد... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 2:56  توسط مسعود مس فروش  | 

   سیصد هزار تومان چک داشتند. تنها حامی اش و تنها برادرش را چند هفته پیش به حبس محکوم کرده بودند.

   جوان بود و زیبا. طعم تلخ فقر هم در این دو سه شب اخیر جای طعم خوراک را گرفته بود. جوان بود و زیبا.

   کنار بزرگ راه قدم می زد. لباسش مرتب بود و جذاب. تصمیمش را گرفت. خدا حتما او را می بخشید. فقط برای آزادی برادرش. می دانست به امام زاده خواهد رفت، اشک خواهد ریخت، دخیل خواهد بست و خدا حتما او را می بخشد...

   اتومبیل کنارش ایستاد، ۲ دقیقه طول کشید، بقیه ی مسیر را سواره طی کردند.

   از ساعتی پیش به جز اشک و آه و پریشانی هیچ نبود. فکر می کرد از خود متنفر شده. هنوز ۲۷۰ هزار تومان لازم داشت...

   اتومبیل کنارش ایستاد، ۲ دقیقه طول کشید، بقیه ی مسیر را سواره طی کردند.

   دیگر از خود بدش نمی آمد. گریه هم نمی کرد. یک هفته ی سخت طی شده بود. ۳۲۰ هزار تومان پول داشت. حمام رفت. غسل کرد. از خانه تا امامزاده ۲۰ دقیقه راه بود. به راه افتاد. سر راه شمع خرید و پارچه ی سبز.

   اتومبیل کنارش ایستاد. ۵ دقیقه طول کشید. راه دیگری را سواره طی کرد. یک بسته شمع و نیم متر پارچه ی سبز روی زمین افتاده بود. خدا معلوم نبود می خندد. خشمگین است. یا از شدت گریست که فریاد برآورده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 13:49  توسط مسعود مس فروش  | 

   جعبه ی مداد رنگی ام را باز کردم. پدر یادم داده بود یک مداد رنگی دارم با ۳۶ رنگ. نمی توانستم بفهمم ۳۶ یعنی چه! آخر فقط شمردن تا ۱۴ را بلد بودم. پدر آن را یادم داده بود. مادر با پدر مخالف بود و می گفت اگر همه چیز را در این سن یاد بگیرم مدرسه حوصله ام را سر خواهد برد. می دانستم مدرسه چیست اما حوصله را نه! حد اقل ۱۴ مداد رنگی داشتم، بعد از مدت ها فکر فهمیده بودم که اگر ۲ بار مداد ها را تا ۱۴ بشمارم باز هم مداد جدیدی برای شمارش وجود خواهد داشت. به تمام دوستانم گفته بودم که بیش از"۲ تا ۱۴" مداد رنگی دارم و همه را پدر برایم خریده. مداد ها شده بود عشق و افتخارم. چند روز اول کارم شده بود خط کشیدن روی کاغذ. با هر مداد یک خط صاف می کشیدم که به اندازه ی ۳ تا از قسمت های خط کشم بود. پدر می گفت هر خط ۳ سانتی متر است. من نمی فهمیدم ۳ سانتی متر یعنی چه. مادر پدر را به خاطر این گفته سرزنش کرده بود. همیشه کاغذم پر بود از بیش از "۲ تا ۱۴" خط ۳ سانتی متری.یکی از مداد هایم که پدر به آن می گفت "سفید" خراب بود. هیچ وقت خط نمی کشید تا رنگش را ببینم. دلم برای مداد سفید می سوخت ولی حد اقل خوشحال بودم که بیماریش باعث شده تا از بقیه قد بلند تر بماند. من آن رنگی که پدر اسمش را نارنجی کمرنگ گذاشته بود خیلی دوست داشتم. از تمام رنگ های آبی هم خوشم می آمد اما زرد بد بود. همیشه وقتی با رنگ سیاه قاطی می شد نقاشی هایم را زشت می کرد. از زرد بدم می آمد. خورشید در تمام نقاشی هایم آبی بود و چمن ها را نارنجی کمرنگ می کشیدم. پدر همیشه اصرار داشت که خورشید زرد است و چمن سبز. مادر با او موافق بود. ولی من کار خود را می کردم.یک روز خواستم کنجشگی بکشم بر روی درختی که برگ هایش نارنجی کمرنگ بود. گنجشک شبیه گاوی شد که دو تا پای سه انگشتی دارد. هیکلش هم از درخت بزرگ تر بود و با کوه های نقاشی ام قاطی شد. گنجشک را آبی کشیده بودم. می خواستم رنگش کنم. زشت شده بود. زردش کردم. رنگ به تنش خوب چسبید. زشت نشد. پدر به "گنجشک-گاو" من گفت قناری. مادر با او موافق بود. من نمی دانستم قناری چیست...

   ۱۸ سال از آن روزها می گذرد.هنوز هم گنجشک هایی که می کشم بی مانند به گاو نیست. دیگر مداد رنگی هایم را زیاد نمی بینم. یک بار که شمردمشان ۱۶ تا بودند. خوب می دانم ۱۶ یعنی خیلی ها گم شده اند و بعضی ها تمام.ارزش هر رنگی را می دانم. خورشید هایم زرد است و چمن ها را سبز می کشم. عادت کرده ام با مداد سفید بر کاغذ های سیاه رنگ نقش بزنم و زود نقش ها را پاره کنم. پدر نظری ندارد. نمی دانم مادر با او موافق است یا...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: به بهانه ی ولادت یک دوست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 21:48  توسط مسعود مس فروش  | 

   از زمانی که به دار آویختندم تا وفاتم فقط ۲ دقیقه طول کشید. من سگ جان تر از بقیه بودم و دیرتر به دیار باقی و شتافتم. در حقیقت نشتافتم. ۲ دقیقه زمان زیادیست و آن را به حساب شتاب نمی توان نوشت. من سگ جان تر از بقیه بودم و قدم زنان به دیار باقی رهسپاریده شدم(!)

   بگذار برایت از مرگم تعریف کنم. بگذرد که مرا الکی گرفتند و الکی به اعدام محکوم کردند. بگذرد که مرا کتک زدند و حتی حرف های بدی نثارم کردند. بگذرد که... ولی صحنه ی اعدامم چیز دیگری بود. از ۵۰ متری به طناب نگاه می کردم. ضخیم بود و آویزان. تاب نمی خورد و بادی هم نمی وزید که تابش دهد. حالم گرفته شده بود. اگر طناب تکان می خورد مرگی هراس آور تر و داستان وار می داشتم. تازه از باران و رعد برق هم خبری نبود. از قیافه ی خونسرد من هم و فقط سایه ای زیر عرق هایم مانده بود. به ۴۰ متری که رسیدم طناب ضخیم تر شده بود و آویزان تر. با نامیدی انتظار باد را کشیدم. نیامد که نیامد. یک قطره عرق از کنار گیج گاهم غلطید و داخل یقه ی پیراهن مزخرفی شد که کسی نمی دانست از چه پارچه ای ساخته اندش. اتفاق های ۳۰ و ۲۰ متری را نمی گویم چون پشه ی مزاحم نگذاشت بفهمم که اطرافم چه خبر شده. ولی ۱۰ متری را به خوبی به یاد دارم. قطر طناب ناگهان چند برابر شده بود ولی آویزانیش هنوز به همان اندازه قبل به نظر می رسید. هنوز رعد و برق و باد و باران و خورشید گرفتنی در کار نبود. انگار دنیا نمی فهمید که چه کسی را خواهند کشت. ای دنیای بی ذوق! مزخرفات ۱۰ متر آخر را رها کنیم و برویم سراغ طناب نازنین. هر چند نازنینی طناب فقط تا زمانی بود که به آن دست زدم. خیلی زمخت بود جنس الیافش بد تر از گونی های بنشن بود. بد جور ترسیده بودم. نکند طناب لعنتی گردنم را زخم کند. مطمئن بودم این زخم سوزش غیر قابل تحملی ایجاد خواهد کرد. ولی بافت زیبای طناب مرا به خود آورد. طرحش نشان از با فنده ای ماهر داشت. از بالا به پایین و باز به سمت بالا، یک تا و ۴ دور پیچش طناب به دور خودش. حتی کرگدن را متوانستی با آن دار بزنی. وای که چقدر هنرمندانه. نوبت به ورود سرم رسیده بود به حلقه ی پایانی زنجیر زندگی. حلقه ای که با ورود سرم به درونش دیگر حلقه ای خالی نبود. شده بود زحل و آن کمربند زیبایش. براستی که این دایره ی تو خالی فقط سیاره ی سر من را لایق بود! پایین طناب به بینی ام گیر کرده بود و مرا از فکر بیرون آورد. حال می فهمیدم که چرا بینی های درشت را عمل می کنند. فقط محض خوشگلی و عشوه گری و از را ه به در کردن باقی جوان های اطراف نیست. بلکه دلایلی عمیق تر و فلسفی تر دارد به عمق فاجعه! بینی بدبخت رنجور را که آزاد کردند سنگینی طناب بر شانه هایم حس شد. زیادی سنگین بود. اگر میله ی بالای سر نبود که در نگهداشتن طناب کمک کارم شود حتما کمر درد می گرفتم. دستی برای میله تکان دادم به علامت سپاس. حالا همه چیز آماده بود فقط...

   دریچه ی زیر پایم که باز شد ۲ دقیقه فرصت داشتم تا ارزش اکسیژن را با تمام وجود درک کنم. این آخرین مطلب علمی بود که من یاد می گرفتم. اکسیژن برای بقا لازم است! احساس دانشمندی را داشتم که فقط می تواند علمش را برای خودش نگهدارد. نمی دانم چشم هایم سیاهی رفت یا خورشید مرام گذاشت و گرفت، فقط می دانم همه جا تاریک تاریک شد، گوش هایم دیگر نشنید و قلبم دیگر نمی توانست برای تو کار کند.

   جسدم را که جلوی پایت انداختند لبخند فاتحی زدی که فقط من دیدم. دیگران فکر می کردند اندوهگین شده ای. فکر می کردند تنفس مصنوعی به من خواهی داد ولی تو خوشحال از مرگم لبخند می زدی. لبخند گذشته ها را به خاطر دارم، همان هایی را می گویم که عاشقش بودم. این لبخند مثل آن ها نبود...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 14:54  توسط مسعود مس فروش  | 

   در آن مبارزه پرتقال شکست خورد. پوستش را کامل کنده بود ولی هنوز راضی به نظر نمی رسید. با لبه ی برنده ی چاقو افتاده بود به جان پوست سفید رنگ میانی. مهارت خاصی در این کار داشت. با اینهمه کلنجار، هیچ جایش را سوراخ نکرده بود. مشغول بود و از خاطرات زمان شاه می گفت. حرف هایش جالب بود. مخصوصا که به آن صورت استخوانی و بینی قلمی اش می آمد. گاهی فکر می کردم خود شاه است که با آن حسرت مرثیه سرای از اسب به زیر افتادن شده. کلمات را کشیده و کامل ادا می کرد. دقتی به کار می برد که انگار در جای مهمی سخنرانی می کند. میهمان ها میخ کوب حرف هایش بودند. همه جور آدمی بینشان می دیدی. تنها نقطه اشتراکشان عادی بودن به نظر می رسید. یکی اتو کشیده و روشن فکر مآب بود و با ظرافت به تایید حرف ها سر تکان می داد. آن یکی که ریش هرگز تراشیده نشده اش تاییدی بر سیاقش داشت، قرمز شده بود و فقط به احترام بزرگتر اعتراض نمی کرد. دیگری سعی در اظهار نظر داشت و دائم مطالب یکی دو کتابی که به عمرش خوانده بود را قرقره می کرد. کسی دیگر که انگار دچار سیاست زدگی شده بود دایم در گوش همسرش پچ پچ می کرد که این چرندیات آخر به ما چه، چه این باشد و چه آن ما همیشه بخور و نمیری داریم. اینها انگار کار و زندگی... ولی نیشخند نمکین همسر او را از هوای غر زدن بیرون آورد و سرا پا گوشش کرد! یکی از مهمان ها که جوانی همنوا با حکومت بود و تجربه ی طعم نان حکومت زیر دندانش مانده بود خواست مخالفت کند... کمی ترسیده بود انگار فکر می کرد این حرف ها ممکن است شور ایجاد کند و نان او آجر شود! ولی اعتراض یک دموکراسی خواه که اعتقاد داشت دیکتاتوری به هر شکل مغضوب است و نه این باید باشد و نه آن، ختم نطقی شد که آغازش نکرد.

   پرتقال را پر پر کرده بود و حالا نوبت به بیرون آوردن گوشت آبدار و شیرینی بود که در غشاء شیری رنگ پره ها جا خوش کرده بودند. شک نداشتم که از حالا به بعد آبریزش پرتقال(!) شروع می شود. جعبه ی دستمال را جلوی دستش گذاشتم و در قبال نگاهی که به من نکرد لبخندی تحویلش دادم که ندید. خاطراتش به نصیحت بدل شده بود. نصایحی که همگی یکطرفه بود و دور از انصاف. با وجود مطالعاتش که البته همگی از یک سنخ بودند و یک طرف دعوی، گهگداری به تحریف وقایع می پرداخت و از کاه کوه ها می ساخت و کوه هایی را به کاه مبدل می کرد. خدمت ها را خیانت جلوه می داد و خیانت ها را اوج خیانت. بحثش دیگر به داغی یک ساعت قبل نبود و حالا بیشتر با همان جوان اهل مداخله مصاحبت داشت. کار به دین و سیاست رسیده بود و تمام تئوری های ریز و درشت، باستانی و مدرن، رد شده و در مجادله و البته مهم تر از همه"من در آوردی" به کار برده می شد تا بی دینی سیاست را ثابت کنند.

   "امشب شام نداریم؟" صاحبخانه این جمله را جوری فریاد زد که مطمئن بودم همسرش به خوبی شنیده، اتاق پر شده بود از همهمه و دیگر نمی توانستم حرف ها را خوب بشنوم. خنده ها بیشتر از صدای زن های وراج میهمانی به گوش می رسید و بوی برنج آرام آرام از آشپزخانه به مشام می رسید. در قابلمه ها باز شده بود و تا ده دقیقه ی دیگر تنهای صدای اتاق می شد نوای برخورد فلز با چینی...

   آخرین پره ی پرتقال را جراحی کرد و با لذت به دهان گذاشت. دستهایش خیس خیس شده بودند. انگشت ها را یکی یکی لیسید و دستمال بیچاره ی من بی کار ماند. در حین شام اخبار را هیچ کس ندید. اول خبر مردی را گفتند که 57 ساندویچ را در یک دقیقه بلعیده. بعد از اختراع یک جوان ایرانی گفتند که در بلاد کفر رشد کرده و آخر سر از تساوی تیمهای مطرح لیگ دسته دوم هندوستان...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 2:53  توسط مسعود مس فروش  | 

   یک بارِ آجر خالی کرد و ۲۰۰۰ تومان گرفت. اسخوان هایش درد می کرد و او هنوز جرات نداشت به آسایش بیاندیشد. معتقد بود که مرد باید سختی بکشد. فراموش کرده بود که فکرش خوب کار می کند و با استفاده از آن دنیایش متحول می شود. به پیشرفت نمی اندیشید و ثبات طلب می کرد...

   فقط یک نگرانی داشت، فرزندش زیاده خواه بود. فرزندش نمی خواست مثل او عملگی کند.فرزندش می خواست درس بخواند و دکتر شود... فرزندش زیاده خواه بود!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 1:11  توسط مسعود مس فروش  | 

   خواسته ی فرزند زیادی گران بود. مادر گفت این خوب نیست باید بهترش را بخریم...  

   پاهایش را محکم روی زمین می کوبید و -نمی خواهم نمی خواهم- فریاد می کشید. مادر اصرار داشت آرامش کند و با وعده ی چنین و چنان سکوت را به آن گوشه از فروشگاه برگرداند. ولی او فقط داد می کشید -نمی خواهم نمی خواهم- و همه داشتند آن دو نفر را نگاه می کردند.

   چند دقیقه ای بود که دیگر کسی نگاهشان نمی کرد. او همچنان فریاد می کشید و مادر پذیرفت که آن را بخرد...

   مادر درمانده بود. چرا فقط می گوید -نمی خواهم نمی خواهم-؟ لج کرده. اعصابش را... و مادر او را هدف قرار داد صورت و پشت دستانش را قرمز کرد...

   کودک ساکت بود و به این فکر می کرد که آیا دفعه ی بعد به مادر خواهد فهماند که تحمیق و دروغ را-نمی خواهد نمی خواهد- یا ...؟!

   مادر برای آشتی یک بستی آورده بود با چند شکلات.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 2:49  توسط مسعود مس فروش  | 

   روزش را آغاز می کند. از خانه بیرون می­زند. اولین مقصدش مسجد است. آنجا پول ریا می­دهد، چک تزویر می­کشد و در قبالش مهر استاندارد "شرکت ملی پاک صفتان" بر اعمال و اجناسش می­خورد. به قصابی می­رود. پول شهوت می­دهد، گوشت می­خرد برای بیوه زن جوانی که چشمان درنده­اش کمک کار سیر کردن کودکان شده! کودکانی که تازگی ها پدر را گم کرده­اند و این را مرگش می دانند. به نانوایی می­رود. سه نفر مانده تا نوبتش. پشت سری دشمن صد ساله است و پشت او یک کرور آدم که فقط پول یک نان دارند برای 5 روز آینده. فکر تحقیر دشمن به سرش می­افتد، نوبتش شده است، پول نفرت میدهد، تمام نان­های عالم را پیش خرید می کند تا 5 روز آینده! همه باید دست خالی به منزل باز گردند. مقصد بعدی بوتیک است، جایی برای پرداخت پول تفاخر. لباس زربفت می­خرد، آن را زیر پیراهن به تن می­کند، همان پیراهنی که دکمه­هایش را تا مرز نفس تنگی بسته است. به طلا فروشی می­رود، زمان خرج کردن پول سیاست فرا رسیده. 114 سکه می­خرد به نیت آن کتاب مقدس، سکه­ها هدیه­ایست برای 114 زوج جوان. هیچ کس یادش نیست که به زودی انتخابات در راه است. به نوشت افزار فروشی می­رود، پول حیلت می­دهد، چند فلم می­خرد و چند کاغذ و باز هم یک قلم دیگر. به مجمع نویسندگان می­رود، پول فریب می­دهد برای خرید چند نویسنده. قلم و کاغذها هدیه می­شوند برای تولید نشریه­ی تحمیق. اسم نشریه را گذاشته­اند خردورزان فردا! روز دارد تمام می­شود، قصد خانه می­کند. سر راه به یک مدرسه­ی غیر انتفاعی در بهترین نقطه­ی شهر کمک میکند، نامش در سیاهه­ی خیرین ثبت می­شود. راه زیادی تا خانه نمانده. با متانت وارد کوچه می­شود. تابلو اعلانات محله نظرش را جلب می­کند، اهالی بازگشت شوهر بیوه زن را به خانه تبریک گفته اند! دستگیرش می­شود که کمک انسان دوستانه­ی صبح بی جزا خواهد ماند. آدم می­فرستد که گوشت را پس بگیرند! جلو در خانه چند کودک پر سر و صدا مشغول بازی هستند. امام جماعت محل نیز از آنجا می­گذرد. فرصت غنیمت است، به بچه ها شکلات می­دهد با لبخند اضافه. می­شنود "احسنت"، نیکی به کودکان از خصائل اولیاا... است. امام می­رود. چند عبارت رکیک کافیست تا کودکان را جمع کند. تا لطف خویش را به کودکان کامل کرده باشد. و در ادامه با لبخند می­گوید "احسنت" و "ح" را کمی غلیظ تر از آنچه امام گفته بود تلفظ می­کند. وارد خانه می­شود. بساط مهمانی به پاست. وحشیانه رخت از تن بیرون می­کند، لباس زربفت اکنون نمایانست. چند نفس راحت می­کشد، پیراهن روزمرگی را به پلاستیکی مشکی رنگ می­سپارد و راس ساعت 9 به مکان دائمی زباله ها می­برد، جایی که بر دیوارش نوشته­اند: "لعنت بر ...". به خانه باز می­گردد، ساعتش و انگشتر را بیرون می­آورد و روی طاقچه قرار می دهد و به جایشان قرآن بر می­دارد. سوره­ی قلم را می­آورد، آن قلم اضافی را روی بسم ا... سوره می­گذارد، می­رود دوربین بیاورد تا عکسی به یادگار ثبت شود. قلم می­لغزد، می­افتد، خرد می­شود. قر­آن می­لرزد، اشک می­ریزد، می­سوزد.  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 1:48  توسط مسعود مس فروش  | 

   این ابرها را ببین، چقدر مهربان هستند. تابحال دقت کرده­ای که چه سایه­ای دارند؟ تابحال به رنگ­هایشان توجه کرده­ای؟ تابحال آشفتگی طرح­هایشان را نگریسته­ای؟ نمی­دانم، تو هم فهمیده­ای که این آشفتگی نوعی نظم دارد؟ ­می­دانی مثل یک آیه قرآن می ماند؟ و یا بیتی از حافظ؟! هرچه از آن بخواهی می­شود برداشت کرد. انگار اصلا همین نظم است که آن بی­نظمی را ساخته. شیطنت ابرها را دیده­ای؟! خود را روی امواج باد رها می­کنند، چشم­هایشان بسته است و هیچ نمی­بینند و ناگاه برخوردی بینشان به وجود می­آید.شیطان­ها دعوایشان می­شود. از شدت خشم سیاه می­شوند، غرش می­کنند و حتی چاقوی تیزشان را که انگار از نور ساخته­اند به سوی هم رها می­کنند. اما فقط یک لحظه کافیست تا از اشتباه خود با خبر شوند. دلشان کوچک و پاک. پس به سرعت اشکشان سرازیر می­شود. آنقدر می­گریند که سپید شوند و خالی از خشم. گاهی گریه از حد می­گذرد و آن­ها را دیگر نمی­توان دید. مردم فکر می­کنند که آنها تمام شده­اند، ولی من خوب می­دانم که هنوز هستند ولی آنقدر شفاف شده­اند که دیده نمی­شوند. من یکی از بهترین­هایشان را می­شناسم. باورت می­شود؟ چند وقتی دوست رویا­های من بود. به او "ابرک" می­گفتم. چون کوچک بود و مهربان. بالای سرش همیشه خانه­ی فرشته­ها بود. آن­ها را می­دیدم که با شادی تکه­های ابر را به سوی هم پرتاب می­کردند و هر وقت خسته می­شدند می نشستند و چنگ می­­نواختند. "ابرک" هیچ وقت دعوا نمی­کرد ولی همیشه با دیدن دعوای بزرگترها می­گریست. آنقدر گریه می کرد که خالیی خالی می­شد ولی فقط کافی بود 7 روز از مرداد بگذرد تا باز تبخیر شود و چتری برای آنهایی باشد که از تابش مستقیم آفتاب کلافه­اند. راستی می­دانی که من تکه سنگی سیاه و کوچکم؟ یادم می­آید روزگاری پر از گوشه بودم و رنگم کدر بود. ولی "ابرک" آنقدر بارید که صیقل خوردم و براق شدم. هرچند هنوز سنگم، سیاه و کوچک. ولی شاید به خاطر همین سنگ بودنم چیزهایی را دیده­ام که هیچ کدامتان ندیده­اید و نمی­توانید...

  آهای صبر کنید، قضاوت نکنید، حسودیتان نشود. من فخر فروشی نمی­کنم. آخر می­دانید... همین سنگ بودن است که باعث شده تا هرچه بدست می­آورم زود به خاطره­ها سپرده شود. راستش را بخواهید "ابرک" را گم کرده­ام و دیگر از زندگی ابرها بیش از این نمی­دانم. شاید لازم است کسی چیز جدیدی به من بیاموزد. ولی.. ولی به هر حال خوشحالم. آخر" ابرک" چند روزیست که دوباره تبخیر شده و این بار گسترده­تر از سال­های قبل است و سایه­اش هم بیشتر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 19:18  توسط مسعود مس فروش  | 

زیر بار یک خواب

تحت نامی که پر از توهین بود

پیکرم زخمی خورد

زخمی از تیغ زبانت بدتر

زخمی از ناله ی یک مرگ کمی روشن تر

پیکرم تاب نداشت

روح خود را پس داد

لاشه ای مانده کنون بس بد بو

و پر از چرک کثافت

و پر از زمزمه ی "مرگ به او"

لاشه ام زشت و قبیح است

لاشه ام عکس زمانیست که من، ما بودم

لاشه ام عاقبت عشق خداییست که مفقود شدست

لاشه ام مال من است

یادگاریست ز بد مستی ها

ز وجودی عیاش

ز تنی نرم و لطیف

لاشه ام روح ندارد دیگر

روح من آزاد است

فاتح تفرقه ی قوم زمین فتح شدست

روح من در بند است

لاشه ام روح مرا با هوسش دست انداخت

روح من زخم نداشت

لاشه ام خنجر شهوت برداشت

روح من زخمی خورد

زخمی از آن تبر چشمانت

زخمی از له له یک سگ که دریدست ز گردن بندی

روح من شهوت راند

روح من آفت دید

روح من روح نماند!

 

لاشه ام می خندد

 

خنده اش ننگین است

 

لاشه ام نعش شدست

لب نعشم کفتار

نفرت از پشت وجودم پیداست

لب نعشم کرکس

کرکسی گشنه و لاغر اندام

لب نعشم کرکس

لب نعشم کفتار

...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 0:46  توسط مسعود مس فروش  | 

   دو تا دیگه زد تو گوشم، کشیده های ملسی بود. حقم رو گذاشت کف دستم. رفت. تنها موندم و رفتم تو فکر. چرا زد؟ مگه من چی کار کرده بودم؟

   خواب خوبی بود، بالاخره زد، بارها بهش التماس کرده بودم که بزنه، اما هیچ وقت حرفم رو گوش نداده بود. من خیلی آزارش داده بودم. دلم می خواست بزنه. آی اگه می زد... حیف نزده بود. من بودم و غرورم، اگه می زد واسه همیشه غرورم رو می شکست. نزد. یه بار به جون خودم قسمش دادم که بزنه، گفت اگه دلم بیاد چشم. دیدمش. صورتم رو آماده گرفتم جلوش. گفتم باید محکم بزنی وگرنه قبول نیست. زد. بوسه زد. صورتم رو بوسید، بد جوری دردم گرفت. نا امیدم کرد. می خواستم آخرین ته مونده های وجودم رو هم بریزم به پاش اما نگذاشت. بی معرفتی کرد. کاش می زد. تمام تلاشم رو کردم که پیشش له بشم. تمام سعیم رو کردم که هیچی ازم جلوی اون نمونه. بهش گفتم از جات تکون نخور. تکون نخورد. زانو زدم، افتادم به حالت سجده و.... پاش رو بوسیده بودم. حس خوبی بود. ولی کافی نبود. اینقدر ارزشمند بود که آدم نمی فهمید خورد شده یا نه؟ اصلا انگار سجده ی نماز بود و یا شاید بوسیدن مهر بعد از نماز. بوسیدن مهر که آدم رو  خورد نمی کنه. سجده ی نماز که آدم رو له نمی کنه. تازه کلی بهت انرژی می ده. کلی فکر می کنی کسی هستی. کلی فکر می کنی فرشته شدی و داری با خدا قدم می زنی! کلی باورت می شه خدایی وجود داره و تو برای رضای این موجود خیالی به سجده رفتی! کلی سطح انتظارت می ره بالا و فکر می کنی دیگه درس خوندن تعطیله و خدای بزرگ باید همینجوری به پاس سجدت پاست کنه و مدرک بگیری. فکر می کنی بهشت برات واجب شده. فکر می کنی همه ی آدمای مثلا پاک باید تحویلت بگیرن و نور تو صورتت رو ببینن!

   ولی من که پاش رو بوسیدم توقعم نرفت بالا. من فکر نکردم بهشتی شدم. من نمی خواستم جایزه بگیرم. فقط می خواستم منو بزنه. اگه من رو زده بود.. چی می شد! هنوزم وقتی به تمام نامردی هایی که در حقش کردم فکر می کنم دلم می خواد که منو بزنه. اینکه نزد یعنی اصلا حسابمم نکرده. حس بدی دارم. خیلی بد. کاش زده بود. کاش ...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 0:48  توسط مسعود مس فروش  | 

   دیشب و یا بهتر بگویم بامداد امروز دلم گرفته بود شاید به قدر غربت عالم! وبگردی می کردم و به دنبال چیزی بودم تا کمی آرامم کند... بری چندمین بار صفحه ی نخست "بلاگفا" را به روز کردم، نام جالبی نظرم را جلب کرد، وارد شدم، چه تصاویری... چه مطالبی... محو بودم نمی دانستم چرا یک وبلاگ ساده با مطالبی که شاید آنقدرها هم ادبی نبود باید مرا اینگونه به تفکر وادارد. آنقدر فکر کردم و به تصاویر خیره ماندم که اشکم...

   هنوز هم نمی دانم شاید جو غم مرا گرفته بود و دل نازک شده بودم شاید در آن لحظه هر حرف دیگری نیز مرا به همان حال و روز می انداخت ولی یک چیز را مطمئن بودم. همه چیز با صداقت محض و پاکدلی خاصی در وبلاگ قرار داشت، صاحب وبلاگ را نمی دانم کودک بود ویا ... اما هر که بود آنقدر پاک مانده بود که روح کودکانه اش تنم را بلرزاند. او راست گوست. نویسنده ی "زندگی بچه فرشته ها" از ته دل کار می کند... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 22:44  توسط مسعود مس فروش  | 

     رنج بالای رنج، سختی پشت سختی، درد ورای درد، این ها همه مو به موی رویدادهای آن روز بود، روزی سخت که نیاز به درمان داشتم. انرژی ام رو به کاهش بود و از زمین و آسمان آتش می بارید. باید خود را برای ترمیم به جایی می رساندم. اوایل روز که هنوز پرانرژی بودم چند رنج را قال گذاشتم، دو سختی را به شدت شکست دادم و پشت یک درد را به خاک مالیدم. اما نامردها همه با هم حمله کرده بودند، همه با هم به دنبالم آمدند. چند بار از دستشان فرار کردم و جایی پنهان شدم، ولی پیدایم کرده بودند. این بار آخری دیگر توان نداشتم. یکی از رنج ها نزدیک بود مرا به چنگ آورد ولی به زحمت فرار کردم و حالا دنبالم بودند. دیگر انرژی نداشتم، داشتند می رسیدند. من به دنبال نور بودم و حمایت، به دنبال جایی که فقط آرامش باشد و لبخند، محیطی که در آن احساس امنیت می کردم. با فکر این ها بود که توانستم آخرین ذره های انرژی را جمع کنم و باز بدوم. سرعتم کافی نبود، من فرار می کردم، آن ها نزدیک می­شدند. دیگر چیزی احساس نمی کردم. فقط می دویدم. چشم ها را بسته بودم، ناگاه به زمین خوردم. ناامید انتظار هجوم درد و رنج و سختی را کشیدم. ولی هر چه صبر کردم نیامدند. چشم ها را باز کردم. نور تندی آن ها را شوکه کرد، مدتی گذشت تا درست ببینم، مادر بود! بالای سرم، با همان لبخند همیشگی. آن طرف تر درد و رنج و سختی از ترس می لرزیدند. چشم ها را بستم و آرام از خدا جاودانگی مادر را طلب کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 1:48  توسط مسعود مس فروش  | 

   کرخت و سنگین افتادم روی تشک، نرم بود، احساس کردم کمی بیش از همیشه در آن فرو رفته ام. گذاشتم به حساب سنگینی ام! آنقدر بی رمق بودم که حتی نای چرخاندن سرم را از روی بالش نداشتم. با بینی در آن فرو رفته بودم، هوا داشت تمام می شد، نفس کشیدن سخت شده بود. آرام آرام شروع کردم به مردن. میل به زندگی هم نتوانست وادارم کند تا سرم را بچرخانم...

   درست پنج دقیقه پیش مردم. می گویم پنج دقیقه تا شما بفهمید چقدر. وگرنه اینجا زمان معنا ندارد، البته بی معنای بی معنا هم که نیست، منظورم دقیقا این است که... اااااه اصلا بگذریم، عادت کرده ام که همه چیز را بپیچانم. من ۶ دقیقه پیش مردم، اینجا همه چیز بی معنا تر از قبل است، اینجا من همه چیز را می دانم، اینجا سوال وجود ندارد. من اینجا به هیچ چیز فکر نمی کنم. دلم تنگ شده. می خواهم برگردم همانجا که بودم، دلم برای سوال کردن تنگ شده. دلم کلا تنگ شده.

   ای زود باور، چقدر ساده ای، دروغ گفتم. اینجا دل و دل تنگی وجود ندارد تا دلم تنگ شود...

   باز هم که گول خوردی، اینجا دروغ معنا ندارد. اصلا بی خیال، مرده شوی من و حرف هایم را ببرد.

   گفتی انشا ا...؟ گفتی خدا نکند؟ نمی دانم چرا نمی فهمی، من ۸ دقیقه پیش مردم. پس مرده شوی من و حرف هایم را برده. درست همین ۹ دقیقه پیش. هرچند در دنیای شما مرده شور ها مرده را ساعت ها پس از مرگ می برند!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 23:15  توسط مسعود مس فروش  | 

   دیگه نمی تونم. انگار هزاران تن بار روی سینم گذاشتن. ولی نمی دونم چرا له نمی شم. کمکم کنید، من دارم داغون می شم. دیگه کشش ندارم. دوونه شدم. لعنتیا چرا به دادم نمی رسید. من خسته شدم. اون احمقایی که ادعاتون می شه. کجایین؟ من حالم از همتون بهم می خوره. اینجا پر شده از سوال، سوال های عوضی. آخه من چرا باید بدونم خدا کجاست؟ چرا نمی تونم این فکرای آزار دهنده رو از سرم بیرون کنم؟ من فقط دارم دیوونه می شم. ببین، دلم داره میترکه. کجایی؟ من دستای آرامش بخشت رو می خوام؟ کجایی تا من رو از همه ی این فکرا دور کنی؟ دیوونه می دونی الان دارم چطوری گریه میکنم؟ خودم هم ترس برم داشته. چشام داره این صفحه کلید بی احساس رو مات می بینه. من می خوام تموم شم. من حالم از همه چیز بهم می خوره من یه دیوونه ام. هیچی نمی خوام. کجا می تونم داد بزنم؟ من خسته ام. دیوونه شدم. ووووووووووووووووووووووووووووووواااای. فقط چون به تو قول دادم. ولی نمی تونم رو قولم واستم. باید بشکنمش. نمی دونم چرا دارم این چرندیات رو می نویسم. تو کجایی؟ تو کی هستی؟ چرا فقط تو بهم آرامش می دی؟ خواهش می کنم یکی کمکم کنه. من می خوام ازش ببرم. اما اون شده تنها معما ی زندگیم. لعنت به این زندگی. من فقط می دونم که بد جوری بهم ریختم. به هیچ کس هم ربطی نداره که چرا. من یه دیوونه ی بی منطقم. حالم داره از این بی فکریام بهم می خوره. تو کی هستی؟ چرا اینقد خوبی؟ چی کار کردی که اینقد ماه شدی؟ الان داری چی کار می کنی؟ من بدون تو چی کار کنم. چرا نمی بینمت؟ هااااااااااااااااااااااااااااااااااااان؟ لعنت به تو. نه خدا نکنه لعنت به تو. تو بزرگترین سوال زندگی من هستی. تو خدایی. اما من نمی تونم باور کنم. خدا یعنی چی؟ خب معلومه یعنی تو. فقط خود تو. من احمق رو بگو که می خواستم به تو بگم خدا کیه. ببین. بهم بگو کی هستی. بگو. بگو. بگو...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 2:3  توسط مسعود مس فروش  | 

   دینگ-دانگگگگگگگگ...  "وای خدای من این صدای چیه؟"

   دختر بیچاره از گفتن این جمله­ی حماقت بار خجل شده بود. ساعت را نگاه کرد، کمی بیش از 3 صبح را نشان می­داد. یکی دیگر از آن شب­هایی بود که پدر به یاد خانه افتاده است و طبق معمول کلید ندارد.دختر بلند شد، مهتابی­اش را دور بدن پیچید و بندش را محکم کرد. دستی به موهایش کشید و چند لاخی را به صورت ریخت. به اندازه­ی کافی زیبا بود که پدر از بوسیدنش لذت ببرد. از اتاق بیرون رفت، فکر شیطنت آمیزی به سرش زده بود، دلش هیجان می خواست...

   نور کمی در خانه بود، دیوار­ها سیاه و کثیف به نظر می­رسیدند، او به مبارزه فرا خوانده شده بود. مبارزه­ای با هیولای تاریکی، مبارزه­ای برای نجات نامزدش! اسلحه­ نداشت ولی باید می­رفت، دست­هایی که از مچ قطع شده بودند خیزان خیزان به سمتش هجوم می­آوردند. می­خواستند متوقفش کنند. او جلو می­رفت، از خود بی­خود بود و به هیچ چیز فکر نمی­کرد. لباس از تنش افتاده بود، بدن عریانش پر از زخم بود و خون­آلود. موهایش به هم ریخته بودند و آغشته به ماده­ای لزج و چندش آور. ناخن تیز و بلند یک دست بریده شده در کنار آشیلش جای گرفته بود و سوزش بدی ایجاد می­کرد. فرصت نبود تا آن را بیرون بیاورد. فقط سه پله تا سرسرا مانده و پس از آن به دروازه­ی اهریمن می­رسید، دروازه­ای که پشت آن هیولای تاریکی انتظارش را می­کشید. می­دانست به محض باز شدن دروازه بدترین صدمات به او وارد خواهد شد ولی نامزدش را به خاطر آورد. انرژی گرفت، دوید، فریاد زد و به سمت دروازه هجوم برد...دینگ-دانگگگگگگگگ...

   همه جا روشن شده بود نگاهی به در خانه انداخت، زیبا بود، دو گلدان بزرگ و با شکوه را با مهارتی خاص در دوطرف در قرینه کرده بودند و تابلویی بزرگ از شکارگاهی پر ابهت کامل کننده­ی زیبایی محوطه­ی ورودی شده بود. جلو در ایستاد بار دیگر بند لباسش را تنظیم کرد، لبخندی برای لبانش ساخت و در را باز کرد. کمتر از 1 ثانیه لازم بود تا هیولای تاریکی خنجرش را در بدن آخرین دختر مبارز شهر فرو کند. دروازه باز بود. زیر جسد دختر دایره­ای از خون بود به شعاع...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 13:12  توسط مسعود مس فروش  | 

   وای که امروز باز از آن روزهاست. حجم قلبم انگار به نیم کاهش پیدا کرده، به سختی می زند. شاید هم قلب همان اندازه است و قفسه ی استخوانی سینه ام تنگ شده. ولی هر چه هست احساس می کنم به لحظاتی قبل از لحظات پیش از مرگ نزدیک می شوم. سرم گیج می رود حالم از تو بهم می خورد و حالم از خودم و باز از تو و یک بار دیگر هم... همه چیز بد است، همه بد شده اند و من بدتر از همه. احساس می کنم سگ شده ام. علاقه ی شدیدی برای گاز گرفتن در وجودم موج می زند. من می خواهم گاز بگیرم. من سگ شده ام! من پارس می کنم، من سگ شده ام! امروز حوصله ی هیچ کس را ندارم و بیشتر از همه حوصله ی تو را، و شاید نه، حوصله ی خود را ندارم. نیا، امروز نیا. اگر آمدی و گازت گرفتم مقصر خودت هستی. فقط تو...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 9:15  توسط مسعود مس فروش  | 

   گذاشتم، پا روی قلب هر دوتایمان گذاشتم، این را به خوبی حس می کردم. روزهایی که با او گذشت از اندک لحظاتی بود که برای قلب و احساس احترام قائل شدم. آرام آرام داشت یادم می رفت که قلب یعنی کشک، احساس یعنی وقت تلف کردن. آرام آرام داشتم می آموختم که قلب یعنی نور، احساس یعنی ارزش.

   وقتش رسیده بود که معلم زیبایم را از خانه بیرون کنم، وقتش رسیده بود که پا روی قلب هر دوتایمان بگذارم. گذاشتم. دیگر چیزی به جز چنبره ی مغز و فرمان های عقل نمی شناسم.

   تمام...

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 9:47  توسط مسعود مس فروش  | 

شنها طلایی بود و براق، موج که می آمد کف حاصل از آن تلفیقی از سپیدی و سبکی را القا می کرد.

   شب شد، شن ها دیگر برق نمی زدند، کف موج ها کدر شده بود و سنگین، چراغ قوه را روشن کرد نورش کافی نبود تا شنها را جلوه دهد، تنها بودم، نا امید چراغ را خاموش کردم، یک چراغ کم بود، باید تا صبح صبر می کردم، حوصله نداشتم فکر کنم که شب ها چه خواهد شد، چشم ها را بستم، به خواب اندیشیدم تا از تیرگی شن ها غافلم کند...

   خوابم برد، روز بعد را هرگز ندیدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 18:51  توسط مسعود مس فروش  | 

   زمستان کاملی بود، سرما بد جوری کت و کاپشن ها را به مبارزه می طلبید، حتی آخرین مدل پالتوهای فرانسوی و ایتالیایی هم کم آورده بودند. حتی شیشه­های دو جداره کلافه شده بودند و دیگر توان مقابله با جریان سیال را نداشتند. خلاصه هوا آنقدر سرد شده بود که حکومت اعلان وضعیت فوقالعاده داد.همه در ترس و اندوه از این شرایط خود را به نزدیک ترین کنج خانه که معمولا دورترین نقطه نسبت به هر گونه سوراخ و شکافی بود رسانده بودند. و البته آن­هایی که خانه نداشتند، یا مرده بودند و یا خیرین با اهداء پتو، کارتن اضافه، سوپ داغ و حتی کبریت! شرایطی را فراهم آورده بودند که دیرتر بمیرند. اما هیچ کدام از این ها ترس مردم را کم نکرده بود. دانشمندان سرما را به حدی زیاد دانسته بودند که بر طبق محاسباتشان انقباض وحشتناکی در تمام اجسام پیش بینی شده بود. آن­ها معتقد بودند که نیمی از نصف هر جسمی به جز موجودات زنده کم خواهد شد. آن­ها می گفتند که کشور در این شرایط  با کمبود جا برای زندگی مردم مواجه خواهد شد. آن­ها حتی معتقد بودند که این انقباض شامل گذر زمان نبز خواهد گشت و این زمستان بیش از هر زمستان دیگری به طول خواهد انجامید. خلاصه دانشمندان ته دل همه را خالی کرده بودند. و همه­ی اینها باعث شده بود که داغ­ترین بحث تاریخ سرزمین به وجود آید.

   مسکن! مشکلی به نام مسکن ذهن تمام دولتمردان را به خود مشغول کرده بود. رادیو یکی از جلسات هیات دولت سرزمین را که با حضور چند تن از نوابغ پارلمان برگزار شده بود پخش می کرد. یکی از آقایان خوش صحبت که حسابی عصبانی به نظر می رسید در نطقی شکننده­اش این چنین می گفت:

   "آقایان، خانم­ها، سروران من و خدمتگذاران ملت؛

    امروز گرد هم آمده­ایم تا چاره­ای برای این نابسامانی و قهر طبیعت نافرمان بیاندیشیم. امروز سرما کمر به نا بودی عزیزان سرزمین بسته، امروز پالتوهای چند صد دلاری ما جواب نمی­دهند، حتی شومینه­ای که سال گذشته با صرف هزینه­ای گزاف، حاصل از چندین هفته کار طاقت فرسایم، ساخته بودم همسر زیبا و کودک دلبندم را گرم نمی کند. از این ها بگذریم. می­دانید دیروز با چه منظره­ای روبرو شدم؟ من جسدی دیدم که جلو خروجی پارکینگ افتاده بود. می­دانید چقدر طول کشیده بود تا اتومبیلم را روشن کنم؟ می­دانید مجبور شدم دوباره خاموشش کنم تا آن جسد به کناری منتقل شود؟ می­دانید که از دیدن آن جسد چه حالی به من دست داد؟ روحیه­ام حسابی کدر گشت و حتی زمانی را که دوباره برای روشن کردن ماشین صرف نمودم به تعادل اعصابم کمکی نکرد. چه کسی پاسخ این روحیه­ی خرد شده را خواهد داد؟ چه کسی لطافت ذهنم را به من باز خواهد گرداند؟ درست است که این مرگ و میرها قدمی­ست به سمت توسعه­ی اقتصادی کشور، درست است که وفات هم سرزمینی­های بی خانمانمان موجب از بین رفتن پدیده­ی زشت بی­خانمانی می­شود. درست است که پس از این در جوی­ها و پیاده رو ها کارتن خواب نخواهیم دید. اما هیچ می­دانید که چه هزینه­ای از بیت­المال خرج خواهد شد تا اجساد را جمع آوری کنیم؟ این اسراف است، این حرام است. اصلا به مسایل بهداشتی فکر کرده­اید؟ تا زمستان است این اجساد یخ بسته­اند و فاسد نمی شوند، اما اگر هوا گرم شود چه؟ اصلا تمام این ها به درک! این انقباض را چه کنیم؟ برج سازان سرزمین برج می سازند و عرق جبین می­ریزند که آن­ها را متری سه چهار میلیون چوق بفروشند تا امرار معاش شود. بعد سرما می­آید زحمت این­ها را هدر می­دهد. می­آید نیمی از نصف برج را می­دزدد. آنوقت آنها ضرر می­کنند. این وظیفه­ی ماست که به ملت خدمت کنیم، ما برای همین اینجا هستیم، باید جلو ضرر مردم دوست داشتنی را بگیریم، باید..."   

   رادیو را که خاموش کردم تنها چیزی که دلم می خواست گرما بود. بیش از این توان دیدن رنج دولتمردان و نمایندگان شریف ملت را نداشتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 2:52  توسط مسعود مس فروش  | 

   ۱۹ خرداد...
   سالروز تولدم...

   میلاد این تن که از ۱۳۶۳ هر سال گویی ۱ بار رشد کرده. ولادت با سعادت  این تن بر من مبارک!

   کسی آیا خواهد پرسید که شعور و عقلت چقدر رشد کرده؟ کسی آیا خواهد فهمید که بیش از ۱۳- ۱۴ سال ندارم؟

    کسی آیا خواهد پرسید که مرا به کدامین گناه به این خاک آلوده تبعید کرده اند؟ آیا دادگاهی برای پدر و مادر ها وجود خواهد داشت؟ آیا آن ها تاوان پلیدی های مرا پس خواهند داد؟ اگر نه، پس چه حقی داشته اند که مرا اینجا بیاورند؟...

    من و این خاک قرار داد عاشقانه بسته ایم، پس تولدم میمون باد...

  

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 2:6  توسط مسعود مس فروش  | 

     پنج قدم بیشتر نمانده بود، می دانست سراب است ولی باید می رفت. ۴، ۳، ۲، ۱ اما در قدم آخر کسی به او گفت کار بیهوده چرا؟ بمان و مردانه بمیر. ماند و مرد، تا آخرین لحظه چشم بر چشمه داشت.

     پنج روز بعد کرکسی که خوب سیر شده بود، یک قدم برداشت و سیراب هم شد.

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 14:55  توسط مسعود مس فروش  | 

     زمانه رنگ عوض کرده بود، کسی قدر خوشبختی را نمی دانست. دروغ گفتن عادتی شده بود برای آنکه وقت را به بطالت بگذرانند. نفی زیبایی و تعریف از طمع شده بود سرگرمی جدید آن ها. و همه باور داشتند که بوسیدن لب های معشوق از مد افتاده! اصلا عاشق شدن مصادف شده بود با عقب افتادگی. یکی می گفت خاک بر سر فلانی، فکر می کردیم آدم حسابی است ولی دیوانه شد، زد به سرش و با همکارش ازدواج کرد. آبروی هر چه زن است را او برده، شوهرش را بگو که بی کلاسی را به حد اعلا رساند، آخر کدام مردی این روز ها احمق می شود و به دام دختری می افتد که شاعر است؟! یکی دیگر از کسی بد می گوید که گناهی کبیره انجام داده و به چرایی ها و چیستی ها می اندیشد، فلسفه می خواند و فکر می کند. این اوج حماقت اوست که به دامن اندیشه می رود. یکی دیگر به خاطر پولی که پیدا کرد و آن را پس داد سرزنش می شود. که طرف انگار کلا بی شعور است! اگر جای او بودم چه عشقی...

     زمانه رنگ عوض کرده اما تو نه. تو همانی بودی که قبل از این بودی، تو بهترین آدم امروز تلقی می شوی، تو وجدان داشتی و تغییر نکردی. تو پیش از این هم عشق را نفی می کردی، و معشوقی نداشتی تا لبانت را به او هدیه کنی. تو که تا دیروز پست بودی امروز بهترینی. تو.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 21:25  توسط مسعود مس فروش  | 

     نتوانستم.

     باز هم هستم و خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 15:38  توسط مسعود مس فروش  | 

     و این پایان من است، امشب با این امید خواهم رفت که فردایی نباشد. نمی دانی چقدر از خود خسته ام. امشب شاید جراتی دارم که همیشه به دنبالش گشته ام. امشب شاید آخرین است برایم. نمی دانم خدا کمک خواهد کرد یا نه. نمی دانم چه وقت به دادم خواهد رسید. اما خدا را به زهرایش قسم میدهم که مرا به از میان برداشتن خود یاری دهد. می دانم مرگ پستی است. می دانم نشانی بر بی صبری و بی خداییم تلقی خواهد شد. می دانم کسی مرا دیگر از خود نخواهد دانست. ولی دنیای سیاه این آدم ها برای من دیگر معنا ندارد. سالهاست بی معنی شده. سال ها... . ای یکتای مهربان، اگر به خواست خود به سویت شتابم مرا به جهنم خواهی فرستاد؟ یعنی تو هم درکم نخواهی کرد؟ باشد، این هم باشد امتیازی برای تو. بهشتت ارزانی خودت. مرا جهنم تو نیز از زمین پلید خوش تر است. مرا مرگی از سر اختیار بسیار نیک تر از انتظازر مرگ است و یا ترس از آن. دقایق امشب کند می گذرد. دقایق امشب طاقتم را از من گرفته. عهدی دارم که کمی بعد از نیمه شب به ادای آن خواهم پرداخت. وضو خواهم گرفت. دو رکعت نماز از دل و جان خواهم خواند. صد بار خواهم نوشت که عاشق حسینم، برادر گلم هستم. سوره ی فجر تلاوت خواهم کرد و پس از آن به دامان جهنم پناه خواهم برد از این بازیچه ی دون، از این زمین. خدایا، در تاریخچه ی ذهنت مرور کن. ببین تا امروز از تو چیزی طلب نکردم. ببین که من سال هاست دعا نمی کنم. خوب ببین. خوب. اما امشب از تو چیزی می خواهم. به من قدرت بده تا بر آتش غضبت بوسه زنم. به من پاکی عطا کن تا به سمت تو بیایم. عزم جزمم را مگیر. مرا رها مکن. مگر نه اینکه یار بنده هایت لقب گرفته ای؟ پس به من یاری رسان که دیگر نباشم. تو خود خوب می دانی که چه روزهایی نقشه بر نبودن کشیده ام. خوب می دانی چه تمرین ها که نکردم برای امشب. پس مرا نزد من سرافکنده مساز. مرا پیش خودم بی آبرو مکن. ایمشب را آخرین قرار ده برای این بنده ی پر گناه و فریب خورده. برای این هیچ، برای این بی مقدار. امشب را آخرین بدان برای وجدان در حال نابودی ام. برای سرمای تن سردم. برای خوشی کردن های تظاهر گونه ام. خدایا من نمی توانم با تظاهر به پاکی و نیکی ادامه دهم. من نمی توانم با تظاهر به خوش بودن و شادابی بمانم. مرا به درگاه شیطان راه بده. مرا به جهنم خود فرا خوان. مرا به نوازش برگ های درختان سمی جهنم دعوت کن. مرا لعنت کن و به من نفرین عطا فرما. راستی خدایا. به آن شیطان مسخره ات بگو که چقدر بد بخت است. مرا با تمام زیور آلات و شهوات این زمین نتوانست به گناه اندازد. مرا با غرور و خود پرستی آشتی نداد. مرا با قدرت و مال نتوانست اغوا کند. این شیطان پر ادعای تو حتی مرا به پرستیدن انسان اندرز نداد. سوالی دارم، تو چطور خدایی هستی که شیطانت این قدر ضعیف است و نا توان؟ چه کسی جرات کرد که تو را لقب بزرگ دهد؟ شیطان بی لیاقت تو نتوانست مرا دنیا پرست کند. 

     قهقه های شیطان به گوشم می رسد. به من می گوید ای بد بخت کوچک، تو کیستی که بخواهم از راه به درت کنم؟ تو کسی نیستی جز یک کافر بی مقدار. تو کسی نیستی به جز یک لاف زن پست. تو کسی نیستی که بخواهم به شهوت و مال و قدرت به وجودت حیله روا کنم. تو خود شیطانی و من از تو بی گاری خواهم کشید تا بندگان آن خداوند ساده دل را به دوزخ بفرستی. من قوی تر از تو ام ای پست مقدار. و خدا قادر است و مطلق.

     باز این فکر لعنتی سعی میکند از تمرکز به اقدام ارزشمند من طفره رود. باز این فکر به دنبال تلقین جنگیدن است و مبارزه برای بقا. باز این فکر مرا به زمینی ماندن تشویق می کند. ولی کور خوانده ای. من خدای مهربانی دارم. از تو بزرگ تر است و بی نیاز تر. او به من نیرو خواهد داد. او به دستانم قدرت کافی خواهد بخشید...

     آدم های احمق این دور و اطراف از صدای هق هقم کلافه اند. یکی دو تا که پست ترند به من پیشنهاد کمک داده اند. ابر بارنده ی این چشم ها برای آن ها معنای یک غم دارد و حال آنکه من می دانم این اشک ها که مجال نوشتن از من گرفته اند از سر شوق است و بی ریا. شوق آنکه فردا را در دوزخ ابدی به سر برم. به امید چند ساعتی که باقی مانده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 23:18  توسط مسعود مس فروش  | 

  نمی خواست بخوابد، اما خستگی مجالش نداده بود. ساعت هایی که بیدار نبود را نمی پسندید. می دانست سالهاست عاشق بیدار ماندن گشته و به این نوع زندگی خو گرفته است. خواب، این پدیده ی هولناک همیشه او را می آزرد.

     مدت ها بود که چیزهایی می دید. پر از وهم و حادثه، تلخ و سرشار از پلیدی. کسی پشت سرش می دوید، اگر هم کسی نبود حتما چیزی به دنبالش می دوید. دستانی بزرگ و پاهایی عجیب داشت. چهره اش زشت منظر بود. معلوم نم یشد انسان است و یا روحی خبیث. شاید از تیره ی جن ها بود و شاید از آدم هایی که صورتک می زنند! او می دوید و دستانی زشت به سمتش پرتاب می شدند. نا خنهای تیزی را سر انگشت دست ها می دید. هیولا نزدیک تر می شد تا آنجا که توانست زخم عمیقی پشت سرش به وجود آورد. مایع گرمی روی گردنش احساس می کرد. با گذشت زمان آن را بر کمر، پشت ران ها و دست آخر درون کفش هایش حس کرد. قرمزی آن را دید. خطی از خون پشت سرش تشکیل شده بود. می ترسید، وحشت زده بود، می خواست فریاد بکشد. ناگهان به شدت با چیزی بر خورد کرد. پشت سرش درد می کرد. تا زمانی که دستانش تکان نمی خورد فکر می کرد مرده. دستانش را تکان داده بود. نفس راحتی کشید. او عاشق زندگی بود، به این زودی نمی خواست بمیرد. به خواب لعنت فرستاد...

     صدای مبهمی بیدارش کرده بود. بعد از آنکه چشم ها را باز کرد کمی طول کشید تا بفهمد کجاست، کمی طول کشید تا بفهمد بیدار است. پا هایش را به پایین سر داد. دستش را اهرم کرد و بلند شد. لب تخت نشسته بود. پا ها معلق بودند و تاب می خوردند. به رو برو نگاه کرد. دیوار زرد رنگ را دید، کثیف بود، اما نمای واقعیت داشت. روی دیوار یک تابلوی گل خشک نصب شده بود، چند گل آن شکسته بودند. کنار تابلو حلقه ای زنگ زده به دیوار کوبیده بودند. زنگ آن رنگی معمولی نداشت، ساید از دوری لوله بخاری هایی بود که دیگر به او سر نمیزنند. پشت حلقه عکسی از زنی با کودکی در آغوشش گیر داده بودند. سرش را به به یک طرف برگرداند. چشمش به رو شویی افتاد، هوس کرد آبی به صورت بزند ولی تا پنجره ی کوچک بالا را دید منصرف شد. دلش می خواست پنجره بزرگتر بود تا نسیم بیرون را به صورت خیسش بزند و احساسی خوشایند به او منتقل شود. نا امید به دیوار سوم نگاه کرد. دری با میله های فراوان دید. دری که به او آرامش می داد. دری که می دانست وقتی قفل باشد امنیت مطلق فراهم می کند. پشت در مردی ایستاده بود، فهمید که او بیدارش کرده، در دلش حسی از قدر دانی مطلق ایجاد شده بود. میخواست به مرد به گوید که چقدر از زنده بودن شاد است و چقدر به او مدیون که به بیداری بازش گردانیده. اما مرد زود تر از او سخن گفت. می گفت متهم باید تا ۱۵ دقیقه ی دیگر خود را برای مراسم اعدام آماده کند.

     پاها دیگر تاب نمی خوردند....  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 16:29  توسط مسعود مس فروش  | 

من کسی هستم که از تـــــلفـــیق پســـــتی خـسته است
از نمای شاد و بی پـــــــروای مســـــتی خستـــــه است

مــــن کـــــسی هـــــستم که از فردای تو خواهد گـذشت
از بهــــــــــارستان کم آوای تو خــــــــواهد گــــــــذشت

من کسی هستم که از نا بودی این سرزمین ترسـید باز
از زمینی بودن دنیــــــــای پـــــرچین جبـــین تــرسید باز

من کسی هستم که لیـــــلی را برای عشـــــق خــــــواند
عاشقش گشت و پـــــس از آن عشــــــق لــیلی را براند

من کسی هستم کـــــه اشک چشـــم او چون رود گشت
اشک بسیاری کـــه از آن چشـــــم او نـــــابود گـــــشت

من کسی هستــــــــم که افــــــسرده تر از افـسردگیست
شاعر فصل خـــــــــزان و عـــــــاشق آشفتگیـــــــــست

من کسی هستم که تحقیر جهان شاد تو کــــارم شـــــده
این جهـــــــــــان در بـــد جهـــــــانی راه آزارم شـــــــده

من کسی هســـتم که از افتادن یک شاخه گل آزرده ام
از صـــــــــــــدای وحـــــشت طــــبل و دهـــــل آزرده ام

من کسی هستم که از بــــوسیدن دستان تو سر باز زد
بعد از آن در ســــــــــوگ آن بـــــوسه دمــــی آواز زد

من کســی هـــستم که با خواب و خــــیال مرگ زیست
لحظه های تلخ خود را بر شمارد تا ببیند هست نیست!

                                                 شب ستیز

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:26  توسط مسعود مس فروش  | 

     امروز هم صفحه ای دیگر بود، این را نیز کندم، پاره پاره- مثل جگرم. می دانستی که اگر این صفحات را بی وجودت قلم می زدم بهتر بود؟ می دانستی اگر دنبال شناختن تو نبودم راحت می آرمیدم؟ می دانستی که تو را پوییدن برایم به درد و آه تعبیر می شود؟ از هر کس که می پرسم کیستی؟ پاسخ می شنوم: قادر. دانا. عالم. بزرگ. پروردگار....

      ولی کو علمت که تو حتی نمی دانی در پی تو گشتن برایم زهر است؟ کو قدرتت که حتی نمی توانی خود را از سر راهم برداری... و یا حداقل مرا؟

      می دانی از تو متنفر شده ام. تو مرا به سخره گرفتی، بازیم می دهی و مرا ریشخند می کنی. کاش کسی بود که از چنگت نجاتم دهد. کاش تو پروردگار نبودی. کاش از ازل نبودی و تا ابد نمی ماندی. کاش خدا نبودی. می گویند از مادر هم مهربان تری. کاش اینقدر مهربان نبودی. اشک هایم را نمی بینی؟ نمی خواهی شاد باشم؟ چرا خود را نشان نمی دهی ای خالق. دیگر چطور بگویم عاشقت شده ام؟ دیگر چگونه بگویم تمام هستی ام شده ای؟ می گویند تو تمام هستی ما هستی. ولی من از این هستی چیزی نمی خواهم جز نبودن،جز نماندن...  

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:39  توسط مسعود مس فروش  |